فعالیت دو خانم مهندس در تونل توحید

0

گرد و خاک، آرماتور، سیمان، سیم، صدای جمع‌آوری کارگاه، کارگرانی که روزگار واپسین کار را پشت سر می‌گذارند، کامیون‌هایی که خاک‌های آخر را یکی یکی از محیط خارج می‌کنند، قطعاتی که وارد می‌شوند و دیواره‌هایی که برای همیشه در دیوار جاودان خواهند ماند، همه آن چیزی است که امروز در بزرگ‌ترین پروژه تاریخ مدیریت شهری ایران قابل دیدن است.

فضا آنچنان خشن است که تنها یکی، دو دقیقه بعد از ورود، سر درد می‌گیری. احساس امنیت می‌کنی اما مطمئنی که کارکردن در این فضا سخت‌تر از آن چیزی است که حتی فکرش را می‌کردی. تا جایی که چراغ‌های اصلی روشن شده، همه چیز طبیعی است.

به قول مهندسی که همراه‌مان بود اینجا فقط کار است. کمی جلو می‌رویم، جایی که چراغ‌های نصب شده اصلی، هنوز روشن نیستند.

کارگران مشغول کارند. مهندس می‌گوید کار به زودی تمام می‌شود. کارگری عرق از صورت بر می‌چیند و دستی تکان می‌دهد: «پدر جان خسته نباشید.» دستی تکان می‌دهد و ما می‌رویم. آری. باید باور کنیم که روزهای آخر است. مهندس می‌گوید این روزها که دیگر کار در حال تمام شدن است بیشتر از پنج هزار نفر مشغول کارند. عدد خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. این جماعت بعد از پایان کار چه می‌کنند؟ اینجا پنج هزار مرد در سه شیفت کار می‌کنند. بی امان. بی وقفه. حتی خیلی‌هاشان اینجا می‌خوابند. آنها اینجا زندگی می‌کنند.

مردانی که اکنون بیش از دو سال است تهران نشینند و با مردان دیگر که معمولا از اعضای خانواده و بستگان‌شان هستند کار می‌کنند.

ردپای زنانه
اینجا همه چیز مردانه است. گاه گداری اگر گروهی برای بازدید بیاید شاید یکی، دو زن وارد اینجا شوند اما تا اینجایی که ما دیدیم همه مرد هستند. اصلا کار مردانه است. مردان، تونل توحید را ساختند. کمی جلو می‌رویم جایی که یک نفر نزدیک به سقف تونل، کاری انجام می‌دهد. کارش سوال‌برانگیز است.

از آنهایی که آن اطراف هستند پرس‌و‌جو می‌کنیم. آنها در حال نصب جت‌فن‌های تونل هستند. کمی به کارشان توجه می‌کنم. کار سختی است. باز هم مردانه. یکی، دو دقیقه که می‌گذرد چیز عجیبی می‌بینم. باور کردنی نیست. فکرش را هم نمی‌کردم. دو زن با لباس کار به ما نزدیک می‌شوند. آنها همه چیزشان برای حضور در تونل مهیاست.

می‌ایستم تا نزدیک‌تر شوند. از کسی می‌پرسم آنها کیستند؟ یکی از افراد که گویا همکار آنهاست می‌گوید مهندس هستند دیگر. مگر زن مهندس نمی‌شود. تعجب می‌کنم. پرس و جوها به آنجا ختم می‌شود که این دو، تنها زنانی هستند که در تاریخ عملیات عمرانی اینجا، کار اجرایی کرده‌اند. آنها تنها زنان تونل توحید‌اند. مردانی که مرد نیستند.

از آنها می‌خواهم که کمی با هم گپ بزنیم. کمی مرددند. اما در نهایت راضی می‌شوند. به اتاق کارشان می‌رویم. اتاقی در کارگاه مدیریت پروژه. برایم جالب بود مصاحبه با تنها زنانی که پیش از ساخت تونل توحید در آن کار کردند.

مردانی که مرد نیستند
یکی از آنها ۲۳ ساله است. نامش سروناز ساربان است. مهندس صنایع،شاخه تحلیل سیستم‌ها. کارش برنامه‌ریزی و کنترل سیستم‌های تهویه و کنترل است. علاقه‌ای هم به اینکه کارشناسی ارشد بگیرد ندارد. می‌گوید ترجیحا همین کارشناسی کافی است.

مدرکش را سال ۸۶ از دانشگاه آزاد تهران جنوب گرفته و اصرار دارد که این تهران جنوب را بنویسم و هشت ترم است از دانشگاه خلاص شده. او از اینکه مهندس است خیلی خوشحال است. از بچگی دوست داشته که مهندس شود. زمان انتخاب رشته، اصلا شناختی از مهندسی صنایع نداشته اما از میان معماری، برق، کامپیوتر و صنایع، ترجیح داده که صنایع بخواند چرا که از برق خوشش نمی‌آمده. از کامپیوتر متنفر بوده. حوصله ریزه‌کاری‌های معماری را هم نداشته است.

دیگری، مژده مهاجرانی ۲۸ ساله. مهندس الکترونیک. مدرک کارشناسی ارشدش را سال ۸۶ از دانشگاه علم و صنعت گرفته است. از اینکه مهندس است احساس رضایت می‌کند. اساسا از عنوان مهندس خوشش می‌آید چرا که به اعتقاد او کار خلاقی است و احساس می‌کند که می‌تواند کار مفیدی انجام دهد.

پدر و مادرش استاد دانشگاه هستند. در زمانی که مقدمات گفت و گو را با آنها فراهم می‌کردم مهاجرانی بارها به ساعتش نگاه کرد. انگار اصلا دوست ندارد که این مصاحبه شکل بگیرد. بارها خودکارش را برداشت و در کاغذی که روبه‌رویش بود چیزی نوشت و حتی روی دستش هم علامتی زد. فکر کردم کارش زیاد است و حوصله همصحبتی با من را ندارد. اما مجبور بود، بشنود.

حتی در میانه مصاحبه بارها و بارها از من خواست تا حرف‌هایش را که نوشته بودم نشانش دهم تا مبادا… اما ساربان سراپا گوش بود. انگار دل پری داشت برای گفتن. هر دوی آنها بین ساعت هشت تا هشت و نیم صبح وارد تونل می‌شوند و دیرترین زمانی که از تونل خارج شده‌اند هشت و نیم بعد از ظهر است. هیچ کدام خودروی شخصی ندارند.

ساربان که با تاکسی یا مترو می‌آید و مهاجرانی هم اوایل با تاکسی تلفنی اما حالا که چند وقتی از شروع کارش گذشته فهمیده که ممکن است تمام حقوقش را پول تاکسی تلفنی بدهد به همین دلیل همان تاکسی معمولی را ترجیح می‌دهد. هیچ کدامشان دوست ندارند که شرکت برایشان تاکسی تلفنی بگیرد.

ساربان که کمی زرنگ‌تر به نظر می‌رسد می‌گوید منافع شرکت را در نظر می‌گیریم.

کار مردانه؛ بی‌دعوای زنانه
از آنها درباره خاطره اولین ورودشان به تونل می‌پرسم. ساربان می‌گوید که اولین بار است وارد تونل در حال ساخت می‌شود. اوایل که وارد کارگاه شده بود روزانه یکی، دو باری وارد تونل می‌شد اما الان یکی، دو روز یکبار به تونل می‌رود.

او می‌گوید اولین‌بار شش‌ماه پیش برای تست روشنایی وارد تونل شده است. از دیدن تونل در حال ساخت خیلی خوشحال شده و دلیلش هم این است که تا آن موقع وارد چنین محیطی نشده بود.

محیطی به‌زعم او خشن، مردانه و کارگاهی. اما مهاجرانی که هنوز علاقه‌ای به صحبت کردن ندارد به یاد نمی‌آورد که اولین بار چه زمانی وارد تونل شده است. از آنها درباره ارتباط کاری‌شان با مردها می‌پرسم و اینکه روزانه با چند نفر سر و کار دارند و آیا تابه‌حال با آنها دعوا کرده‌اند یا نه.

ساربان می‌گوید با هیچ مردی به‌طور مستقیم سر‌وکار ندارد. اما سریع حرفش را پس می‌گیرد و می‌‌گوید اگر همکاران‌مان را حساب کنید ۱۰، ۱۲ نفری می‌شوند. او می‌گوید بارها شده که مردی حرفم را گوش نکند اما اصرار دارد که بنویسم تا حالا با هیچ مردی دعوا نکرده است.
می‌گوید فقط یکبار با یک نفر دعوا کرده که آن هم دیگر از کارگاه رفته است. در مورد دلیل رفتن آن مرد هم می‌گوید که از اینجا خوشش نیامد.

اما مهاجرانی که حالا کمی راحت‌تر روند مصاحبه را دنبال می‌کند می‌گوید روزانه با ۱۳ نفر در ارتباط است. او می‌گوید که با مردها خشن برخورد نمی‌کند. وقتی از او می‌پرسم تا حالا شده با مردی دعوا کنید، می‌خندد. از دوستش می‌پرسد که تو یادت می‌آید؟ بعد خودش جواب خودش را می‌دهد. ناراحت شدم. سعی کردم خیلی خفیف ناراحتی‌ام را نشان دهم. اما جنگ و دعوا نکردم.

صعود به ارتفاع، سقوط ترس
از مهاجرانی درباره مهم‌ترین کاری که تاکنون در تونل انجام داده می‌پرسم. به طعنه می‌گوید که تنها کار مفیدی که تا حالا انجام دادم بالا رفتن از لیفتراک و علامت زدن سقف برای نصب جت فن بوده است. او ادامه می‌دهد که چند دقیقه بعد از آنکه از لیفتراک بالا رفت با یکی از همکاران مردش بحث کرد چرا که او مانع این کار شد و مدام از او می‌خواست که پایین بیاید.

او می‌گوید اصلا دوست نداشت پایین بیاید. چون این علامت گذاری برای جت فن شماره ۲۸ بود و او دوست داشت این جت فن که سن او هم بود را علامت‌گذاری کند. او ادامه داد که تنها موفق شد یک علامت از پنج علامت جت فن را بزند و چهار علامت دیگر را آقا بهروز از همکارانشان زد.

در همین گیر و دار، مهاجرانی هم خاطره بالارفتنش از لیفتراک را می‌گوید. او تعریف می‌کند که به‌رغم ترسی که از بلندی دارد یکبار تا سقف تونل بالا رفت و دستش را به سقف تونل زد و سریع پایین آمد. او می‌گوید، وقتی که بالای لیفتراک بودم خیلی می‌ترسیدم چون کامیون‌ها مدام از زیر لیفتراک حرکت می‌کردند همه چیز ترسناک بود. با این حال هر دوی آنها می‌گویند اگر قرار باشد یکبار دیگر هم با لیفتراک تا سقف تونل بالا برویم موافقیم.

درباره برخورد مردانی که در تونل کار می‌کنند با آنها سوالی پرسیدم. ساربان گفت اولین باری که وارد تونل شدیم جلویمان را گرفتند و می‌گفتند که اینجا جای خانم‌ها نیست. خلاصه با نامه‌نگاری توانستیم وارد شویم. وقتی وارد تونل شدیم تمام مردانی که ما را دیدند تعجب کردند. همه مثل مجسمه شده بودند. او ادامه می‌دهد به نظر من از آنجایی که تونل محیطی خشن و کاملا مردانه است هیچ کس عادت به ورود یک زن به تونل نخواهد کرد.

می‌گوید آنها می‌گویند اینجا کاری نیست که خانم‌ها توانایی انجامش را داشته باشند. ساربان از مشکلاتش برای کار کردن در تونل می‌گوید. برای رفتن به تونل باید مثل کفش، لباس و کلاه مخصوص بپوشیم اما از آنجایی که کفشی اندازه پای ما نیست و لباس‌ها هم برایمان گشاد است کار سخت شده. مهاجرانی هم که دل خوشی از کفش‌های ایمنی ندارد گفت سایز کفش‌ها آنقدر بزرگ است که چهار عدد کفی گذاشته‌‌ام اما باز هم لق می‌زند. اما با این حال ساربان می‌گوید که از کارهای مردانه خوشم می‌آید و از این موضوع ناراحت نیستم.

می‌گوید از اینکه در تونل کار می‌کنم لذت می‌برم. او ادامه می‌دهد اصلا خشن نیستم اما دوست هم ندارم کسی بگوید چون این آدم خانم است نمی‌تواند کار کند. نباید هیچ کسی هیچ فرقی بین زن و مرد بگذارد. مهاجرانی هم در پاسخ به این سوال که آیا شما خشن هستید می‌گوید اصلا این‌طور نیست اما عاشق هیجان این کارها هستم.

لبخند به کار بی‌آینه
سعی می‌کنم گفت‌و‌گو را از فضای کار به حوزه خانواده پیوند بزنم به همین خاطر ازآنها می‌پرسم به نظر شما همسر آینده‌تان اگر بداند که شما مهندسی هستید که به جهت حضور در شرکتی که در آن کار می‌کنید باید مدام در تونل باشید با شما کنار می‌آید؟ ساربان در پاسخ به این سوال می‌گوید که به نظر من زندگی با کار تفاوت زیادی دارد. زمان زندگی برای زندگی است و زمان کار برای کار. او ادامه می‌دهد من از مردهایی که بخواهند تعیین تکلیف کنند و استقلال آدم را بگیرند متنفرم و سعی می‌کنم هیچ وقت در مقابلشان کم نیاورم و تازه ممکن است در مقابل این افراد بدتر لج کنم.

او می‌گوید قرار نیست که شبانه روزی کار کنم و توی تونل باشم. می‌خندد و ادامه می‌دهد قرار نیست که در تونل دفن شوم. تا این را می‌گوید نگاهی به کاغذ من می‌کند تا ببیند همین حرف را نوشته‌ام یا نه. وقتی می‌بیند که عین جمله‌اش نوشته شده دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد.

مهاجرانی هم در این باره می‌گوید کسی که علاقه‌مند باشد مطمئنا با کارم هم کنار می‌آید. از آنها می‌پرسم اگر به جبر کارتان مجبور شوید به محلی دور افتاده بروید که هیچ‌گونه امکاناتی حتی حمام نداشته باشد و ممکن است حوادث زیادی هم برایتان اتفاق بیفتد باز هم می‌روید؟ ساربان می‌گوید در این شرایط خودمان امکانات ایجاد می‌کنیم. حالا اگر مجبور شویم که هفته‌ای یکبار حمام برویم هم اشکالی ندارد. آینه هم نباشد مهم نیست. آب اما باید باشد. با این حال او معتقد است که در این فضا بیشتر از یکی، دو هفته دوام نمی‌آورد. او می‌گوید که اگر آنجا سگ باشد اصلا نمی‌رود. مهاجرانی هم تقریبا با او هم عقیده است. او می‌گوید از آنجایی که کار کردن در این فضا تجربه متفاوتی است حتما این کار را انجام می‌دهد.

مردانه در کار
حالا دیگر از وقت رفتن آنها گذشته است. در مدتی که با آنها گفت و گو می‌کردم چند باری همکارانشان وارد اتاق شدند تا ببینند اوضاع و احوال مصاحبه چطور است. از آنها درباره مصاحبه پرسیدند. آنها هم جوابشان را دادند. مثل یک مرد. یک مرد واقعی. برای آنکه این حرفشان را ثابت کنند که باید مهندسان مرد حضور داشته باشند تا ما خودمان را ثابت کنیم. آنها زن هستند اما مانند مردها در تونل کار می‌کنند. آنها همان مردانی هستند که مرد نیستند.

منبع : تهران امروز

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.